من و کاووس رفته بودیم خانۀ دوستمان رضا که مثلاً درس بخوانیم. کاووس از همۀ ما درسخوانتر، مؤدبتر، ساکتتر و خجالتیتر بود و خطش هم بسیار زیبا بود. البته زبانش کمی لکنت داشت و همین باعث میشد کمتر به خودش اجازۀ ابراز وجود بدهد. ما هم بیتقصیر نبودیم و گاهی او را دست میانداختیم. کاووس چیزی نمیگفت و لبخندش را نثارمان میکرد. مادر رضا با ظرف پر از انار وارد شد و...
نویسنده: مهدی میرعظیمی
سایت های ما:
www.ketabeyek.com
www.radioyek.org
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است