من و پدربزرگ خندیدیم و مادربزرگ هم همانطور لنگانلنگان رفت که شیلنگ را از آنطرف حیاط بیاورد. با اشارۀ پدربزرگ دویدم و شیلنگ را از دست بیبی گرفتم و کشیدم و آوردم پای شیر آب. مادربزرگ گفت: «مادرجان، شب مهمون داریم، میخوام حیاط رو تمیز کنم.» مثل یک نوۀ حرف گوشکن گفتم: «بیبی، شما نمیخواد کاری انجام بدید، خودم حیاط رو میشورم.» و فوری شیلنگ را سر شیر آب زدم و آب را تا آخر باز کردم...
نویسنده: مهدی میرعظیمی
سایت های ما:
www.ketabeyek.com
www.radioyek.org
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است